شهوت استنماء و انتخابات
1
زمانيکه مرز تخيل و واقعيت در فرد به شکلِ هيولايِ عقده هايِ فروخورده، او را به وساطتِ ذهنِ خيالپرداز، مبتذل و مستهجن، به تصور خويش واميدارد (يعني آن ابژه ي لذت ميشود)، ميانه ي آن اوج لذت است؛ يعني شهوتِ آرزو که لذتش در خودِ دست نيافتن است. همينکه به دست آمد، ديگر لذتش، سواي آني است که سابقاً بود.
آنجا که تخيلِ آرماني فرد به واقعيتِ خود او بدل ميشود، واقعيت و حقيقتش در هم ميآميزند و آنچه ميماند «امر واقعيِ» تخيلِ است که واقعيترين بخش فعاليتِ ذهن او در مقام تجاوز به «ديگري» است؛ همان لحظه هم از خود تهي شده و هم لذتِ خواستنش همچون امري عيني که ديگر تحتِ تسلط کاملِ ذهنِ بيگانه يِ شخص باشد نيست: از آغاز دلالت بر عدمي عيني که خميرمايه ي تخيل را ميپرورد جلوه ميکند. بدينطريق او در حال تجاوز به «ديگري بزرگِ» نمادين است. يعني آنکه (آنچه) در واقعيتِ زندگي خويش همچون خدايگانِ بندگيهايِ اوست. چنين است که شهوتِ استنما، شهوت دريدن «ديگري» است؛ آنکه استعلايي است و نظمِ نمادين سائق اوست؛ يعني تکرار مکرر هدفي گمشده. هدف از چه رو براي او گمشده است؟ و خودِ هدف اساساً چيست؟ آيا لذتِ دريدن «ديگري» در هزارتويِ ذهنيِ ناظر است؟ مرز وهم و واقعيت کجاست؟ مرزِ دريدنِ «ديگري بزرگ» در واقعيتِ ذهني فرد کجاست؟
همينکه استنماء آغاز شد درهم آميختن توهم/تخيل و واقعيت آغاز و يگانه ميشود. اما آن، استقلال و شخصيتي از فرد ندارد و فاعل ميتواند مفعول خود را همانگونه که ميخواهد تصوير کند. وساطت آن لذت آلتي است که فروخورده شده و اينک ميخواهد همان باشد که هست؛ رها از قيد و بندها؛ آزاد؛ تا «امر واقعي» را آنگونه که ميخواهد به خاطر آورد –يا بهتر آنکه بازسازي اش کند. لذت تصور و خودفريبيِ استمناء در اين است که او را ميتواند از هر قيدي آزاد کند و مستحيل در لذت گرداند: «ديگريِ» دستن يافتني در ذهنِ او چون لذتِ دست يافتن و تسخير است. اما خودِ اين آزاديِ تخيل کردنِ کنشِ جنسي چگونه ميتواند آزاد باشد وقتيکه که سوژه تحتِ سيطره يِ نهادِ قدرت توليد و سپس بازنمايي ميشود (فوکو)؟ يعني سوژه اي «غير خودي» و کاذب (کوسيک) که تحت آن -در من اما براي «ديگري» است و در نتيجه- تخيل جنسي من نيز همانموقع که به فعاليت ميافتد لاجرم مهر کاذبيتش (نا فردي بودنش) را بر پيشاني دارد و تصديق ميکند که تخيل و افق ديدش از پيش محدود و با اجبار به کنشهايِ به هنجار به کنترل درميآيد: خود تخيل استنماء اگرچه از دلِ خلاقيت ذهني بيرون ميآيد، اما شکل و مضمون آن چه؟ چرا اگر خودمان باشيم آزار ميدهيم؟ و چرا اگر «ديگري» خودش باشد آزارمان ميدهد؟ بدينصورت از فاعل دو مولودِ شخصيت يافته زاده ميشوند که در جدل با دست نيافتنيها هستند و لذت آن در اين است که مرز آن مشخص نيست؛ جدلي ذهني که در آن مفاهيم به کار نميآيند و خودِ خويشتنِ صوراً دوگانه اما در حقيقت يگانه ميدان جنگي را آغاز ميکنند که هدفِ في نفسه اش آرامش يافتن ذهن در عدم توانايي در به دست آوردن دست نيافتني هاست. هم شخصيتِ «ديگري بزرگ» که تجسم آن در چيزي عيني است –يک زن يا مرد و غيره و احتمالاً در شهوتِ استمناي ما ناجيِ بزرگِ ناکاميها- به محاکمه درميآيد؛ و خودِ «ديگري بزرگ» از آنرو که به محکمه ي ذهنِ فرد درآمده، گريزي از کرنش به تمايل او ندارد (همچنين خودِ فرد که از قضا به خود ميکوبد و ميگويد که: اي داد زِ بيداد!).
اين جدلِ فرد، در فرد و با خودِ فرد چه سودي دارد جز آن که در دقائق لذت، او را تهي از نتوانستن ها ميکند؟ و آيا آن فانتزيها و حقايق شهواني او را عرضه نميکند؟ و آيا زمانيکه در همان محدوده ي خودماني اش توانِ تخيلِ هويتها و کنشها و ميلهاي سکسي سرکوب شده را ندارد، نمي بايست به حالش افسوس خورد؟ به باورم سوي سرکوب شده مان در زمانه يِ تخيل با سوژه ي آزادي و رفاه هم نميتواند از نظمِ نمادين و هنجارين فرا رود. «ديگري بزرگ» را به خيالِ خود به محاکمه ميگيريم و از او طلب ميکنيم. حال آنکه آن شهوتي است که در حال رفع و رجوع است. محاکمه ي خود است براي آن چهار سال دروغ و تحقير و توهين را چگونه تحميل کرديم؛ چگونه توانستيم چنين بيخود و بي جهت باشيم که ما را احمق و نادان فرض گرفته اند. باز شهوتمان گُل کرده؟ اينبار سوژه کيست؟ و، پس به چه درد ميخورد؟ باز استنمايي ديگر آغاز کرده ايم؟ به سوگ آزادي بايد نشست که اينک شعار ما جمع آوري گشت ارشاد است. با اين شعار شهوتي ديگر در دلمان انگيخته شد؟ گيرم که اندکي دروغ بيشتر.
2
وقتيکه زندگي بي وهم و تخيل به سر شود بيش از حد مکانيکي است. واقعيتِ مادي دست نيافتني و ناشناختني نيازمند آن است که سوژه در آن همچون موجودي مسلط که قادر است در محدوده ي تنگ خويش به اسارتش درآورد تصوير شود. سوژه به سبب فعلش (پراتيکش) در اين جهان حضور دارد، فارغ از آن اساساً سوژه اي متصور نيست (يعني سوژه اي پيشا-پراتيکي به همانصورت که جنسيتي پيشا-پراتيکي). پس در اين صورت سوژه اي که خود را از وهم و تخيل رها ساخته در همان حال در حالِ گردن نهادن به واقعيتِ خشک و نظم و نهادِ قدرتِ هنجارين است. يعني دايرهاي بسته و تنگ که در آن قدرتِ تخيل نيز سرکوب ميشود.
نظامِ قدرت در همانحال که ادايِ بيطرفي درميآورد –يعني مدعي است که فقط نقشِ قدرتِ قانوني را به عهده دارد- به واقع همانزمان در حال توليدِ سوژه و سپس بازنمايي آن است. اگر چنين است او سوژه اي را فرض گرفته و در موردِ دموکراسي نابِ ايرانِ خودمان پيشا-پراتيکي است. به همين مضمون او در حال ناديده انگاري افعالي است که در چارچوبِ نظمِ به هنجار قابليت بروز ندارند و به صورت نابه هنجار و ارزشگذاري شده به سياه چالهاي قهر قانوني رانده ميشوند. سوژه در حاليکه در دنياي تخيلِ خود نظمِ نهادينِ به هنجار را شکسته و آرماني که در آن هرکس و هرچيز به طريقه ي او درميآيد در حال جدل با مفاهيمي است که او را در خود بسته اند. بدينصورت اگر فرد در تلاش براي اصالت و گذر از «هستي داده»ي ايستا باشد، هويتِ مفروضش را همچون سدي که ميبايست از آن فرا رفت ميبيند. هويتي چندشقه که سرجمع در سوژه يگانه تلقي شده و با خلط کردن مطلق آنها با هم ناانتقادي ميشوند. چونکه در سوژه بي هيچ مرز روشني يکي اند. همانند مرز جنس و جنسيت در اين خوکداني که يکي يا مطلقاً علّي فرض شده و مطابق با آنها ميل و کنشِ جنسي نيز. اگر هويت، لذتِ دريدنِ ديگري را آرزو دارد، پس همينکه به آن رسيد و لذتِ کشفش را حس کرد، اين پرسش را نيز بايد پاسخ دهد که: آني بود که تصور ميشد؟ مرزِ بين عدمِ تحققِ لذتِ آغازينِ آرزو و بودنش، مرزِ باريکي است. گذر از آن يعني به محک گذاشتن واقعيتش؛ يعني جدل با حقيقتش و روزمرگي ناشي از آن.
زمانيکه از شهوتِ سرشار، شهوت تعدي به «ديگري بزرگ»، خودِ سکس فراموش ميشود، ديگر سکس به صورت شهوتي فرعي ظاهر ميشود. همچون چيزي که دست يافتن بدان از لذتِ شهوتي که وجود را تسخير کرده ميکاهد. تخيل سکس در استمناء، خودِ سکس را همچون امري فرعي درميآورد و بدينصورت عينيتِ لذت را به پستوي نخواستن؛ و زمانيکه شهوت فرد، جنسيت او را اعتلايي ميکند و به مقابله با نداشته هايِ کنشِ جنسيِ بينا-فردي واميدارد، او نهادِ قدرتِ هنجارين را به مبارزه ميطلبد و نظم و نظام آنرا به هم ميريزد. اما زمانيکه خودِ وهم از واقعيتِ زندگي دردناکتر شود، آنگاه از خوابِ خود بيدار شده و واقعيت را بهتر از وهم ميداند. اما پيش از آن مرز وهم و واقعيت به هم ميريزد. زمانيکه در حال ارضا شدن از دريدنِ «ديگري بزرگ»ايم آيا اوج خواستن و توأمان نخواستنش نيست؟ و آيا در اوج لذت، لذت به ضد آن بدل نميشود؟ آيا تخيل آزادي و شهوت داشتنش، سيراب شدن از آن با ارضايش در تصويري تار و مبهم، حجاب به دورِ خودِ آزادي نکشيده؟ چند سالِ ديگر بايد بگذر تا توهمي که پرورانديم زننده تر از خودِ واقعيت شود؟
3
در انتخابات با نمايشي تمامعيار طرفيم که همه ي طرفهاي درگير در حال بازخواني آن بخشي از نيروي خود هستند که از خود جدا و به عبارتي از خودبيگانه کرده اند. يعني نيرويي که به سببِ آن قدرتي اجتماعي در قامتي يگانه و مقتدر جلوه ميکند. اين «نمايش»، نماياندن آن است که به همانگونه که نظام اجباري جنس-جنسيت-ميل (و طبعاً کنش جنسي) از افراد ميخواهد که چگونه تخيلِ خود را به کار بياندازند تا لذتِ جنسي تحتِ اسارت را بازنمايي کنند، به همانگونه نيز در حال تاييد و تاکيد است که چگونه اين نيروي اجتماعي ميبايست نشان داده شود که از مردم، در ميان و براي آنها است. انتخابات خودفريبي است؛ سايه روشنهاي ريا و فريب انسانِ ازخودبيگانه است. تاکيد مداومِ نهادهاي قدرت بر مردم و شهروندان همچنين بدان معنا نيز هست که اين زمانه تهي است؛ که مردم و مردمي بودن ژست و قيافه است؛ که دلالت واژه ي «مردم» في نفسه يعني هدفي که هم صوراً هست و هم نيست و هم ميخواهد که تحقق يابد: تحققش با الغايش محقق ميشود (آگامبن). ژست مردمي بودنِ قدرت يعني نهادي که به سبب آنکه «مردم» هستند ضرورت دارد و هم ژستِ تحقق آنرا ميگيرد. شومَن ها دوباره آنچه را که به جهتِ سرکوب شکل داده اند، هدايت ميکنند. جوانان دوباره به راه ميافتند و شوقِ لذتِ فرار از به ظاهر تخيل را جشن ميگيرند، اما در واقع تخيل و خودفريبي شان يگانه است.
خودِ اين نمايش هدفِ في نفسه ميشود. آنچه بنا به «فرض» وسيله بود –يعني انتخابات- اينک به سبب تهي بودنش هدفِ في نفسه ميشود؛ همانند ظاهري که ميبايست حفظ شود. فعاليت و ملاقاتهاي هر روز و قهرمان روري آغاز ميشود؛ و آنچه کاذب است و غير خودي، خودي گشته و ازانديدنش، خود، ادايي ديگر ميشود.
انتخابات ما شهوتِ استنماء است؛ شهوت تجاوز به «ديگري» هيولا. آنکه لحظه اي تصور اوي بيگانه شده از انسان است. لحظه اي از تصاحب خودي که بيگانه از ماست؛ ويرانه هاي ماست. هربار که از وهمِ در ابتدا خوشايند و در انتها کابوس وار بيدار ميشويم، دوباره وعده اي است براي آنکه بخوابيم. انتخابات فرافکندن خود به «ديگري» است که صد البته موقتي است؛ و هربار که ارضا شديم، دوباره همچون واقعيتي محتوم و شخصيت يافته در برابرمان مي ايستد. اين نگاهِ ويرانِ ما بيچارگان است که خويشتن را در ديگري موجوييم بي آنکه بدانيم او به سبب ماست که وجود دارد. سالهاست که فراموش کرده ايم پيش از آنکه او به ما فرمان براند ما خود به انتظار فرمان نشسته ايم: انتظار ابژه ي خود را جادو ميکند (باتلر). ما خود في نفسه همچون مسخ کنندگان و مسخ شوندگان قدرتيم که هربار از او انتظار داريم با اعطاي قدرتِ اعمالِ قهر، اخلاق نگاه دارد.
و باز شهوتي ديگر و باز تخيلي؛ از آغاز اميد به توهمي خيالين. باز دلبستن به قدرتمنداني که به واسطه ي قدرتشان دور از مايند و هم به آن سبب بر مايند. و باز فريادِ خفته؛ که تا ديروز از يادها رفته بود. يادها را بايد ياد کرد. يادها را لعنت فرستيم که هرگز به ياد نمي آيند؛ و هر بار که خود يادآور ميشود، بلاهتمان توجيه اش ميکند. داوريِ يادها را بايد لعنت کرد؛ گرچه زدودن يادها سالهاست که بر خيابانهاي اين شهر حکمروايي ميکند؛ واژه ها را گردن زدند. واژه ها را بايد ياد کرد؛ شاعران شهر را بايد.... استثمار تن را بايد....
... که آنجا
جنبش شايد،
اما جُمَنده اي در کار نيست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسانِ کافورينه به کف
نه عفريتانِ آتشين گاو سر به مشت
نه شيطانِ بهتان خورده با کلاه بوقي منگلوله دارش
نه ملغمه ي بي قانونِ مطلقهاي مُتنافي...
«دريغا
ايکاش ايکاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
درکار درکار درکار
ميبود!»...
«کاشکي کاشکي
داوري داوري داوري
درکار درکار درکار درکار...»
اما داوري آنسوي در نشسته است، بي رداي شومِ قاضيان
ذات اش درايت و انصاف
هيأت اش زمان.
و خاطرات تا جاودانِ جاويدان در گذرگاه ادوار داوري خواهد شد...
4
اگر انتخابات يک «امکان» است، پس از آن منظر مي بايست بدان نگريست. جنبش زنان –و همچنين جنبش ما- به دنبال «امکان» طرح مطالبات است. بي تعارف انگار خودِ انتخابات هدف شده است.
