تبليغاتX
سیاوش خدایی - شهوت استنماء و انتخابات

سیاوش خدایی

مسایل اجتماعی و زنان

شهوت استنماء و انتخابات

 

1

زمانيکه مرز تخيل و واقعيت در فرد به­ شکلِ هيولايِ عقده­ هايِ فروخورده، او را به وساطتِ ذهنِ خيال­پرداز، مبتذل و مستهجن، به تصور خويش وامي­دارد (يعني آن ابژه­ ي لذت مي­شود)، ميانه­ ي آن اوج لذت است؛ يعني شهوتِ آرزو که لذت­ش در خودِ دست­ نيافتن است. همينکه به­ دست آمد، ديگر لذت­ش، سواي آني است که سابقاً بود.

 آنجا که تخيلِ آرماني فرد به واقعيتِ خود او بدل مي­شود، واقعيت و حقيقت­ش در هم مي­آميزند و آنچه مي­ماند «امر واقعيِ» تخيلِ است که واقعي­ترين بخش فعاليتِ ذهن او در مقام تجاوز به «ديگري» است؛ همان­ لحظه هم از خود تهي شده و هم لذتِ خواستنش همچون امري عيني که ديگر تحتِ تسلط کاملِ ذهنِ بيگانه­ يِ شخص باشد نيست: از آغاز دلالت بر عدمي عيني که خمير­مايه­ ي تخيل را مي­پرورد جلوه مي­کند. بدين­طريق او در حال تجاوز به «ديگري بزرگِ» نمادين است. يعني آنکه (آنچه) در واقعيتِ زندگي خويش همچون خدايگانِ بندگي­هايِ اوست. چنين است که شهوتِ استنما، شهوت دريدن «ديگري» است؛ آنکه استعلايي است و نظمِ نمادين سائق اوست؛ يعني تکرار مکرر هدفي گمشده. هدف از چه رو براي او گمشده است؟ و خودِ هدف اساساً چيست؟ آيا لذتِ دريدن «ديگري» در هزارتويِ ذهنيِ ناظر است؟ مرز وهم و واقعيت کجاست؟ مرزِ دريدنِ «ديگري بزرگ» در واقعيتِ ذهني فرد کجاست؟

همين­که استنماء آغاز شد درهم ­آميختن توهم/تخيل و واقعيت آغاز و يگانه مي­شود. اما آن، استقلال و شخصيتي از فرد ندارد و فاعل مي­تواند مفعول خود را همانگونه که مي­خواهد تصوير کند. وساطت آن لذت آلتي است که فروخورده شده و اينک مي­خواهد همان باشد که هست؛ رها از قيد و بندها؛ آزاد؛ تا «امر واقعي» را آنگونه که ميخواهد به خاطر آورد –يا بهتر آنکه بازسازي­ اش کند. لذت تصور و خودفريبيِ استمناء در اين است که او را ميتواند از هر قيدي آزاد کند و مستحيل در لذت گرداند: «ديگريِ» دست­ن يافتني در ذهنِ او چون لذتِ دست يافتن و تسخير است. اما خودِ اين آزاديِ تخيل کردنِ کنشِ جنسي چگونه مي­تواند آزاد باشد وقتي­که که سوژه تحتِ سيطره­ يِ نهادِ قدرت توليد و سپس بازنمايي مي­شود (فوکو)؟ يعني سوژه­ اي «غير خودي» و کاذب (کوسيک) که تحت آن -در من اما براي «ديگري» است و در نتيجه- تخيل جنسي من نيز همان­موقع که به فعاليت مي­افتد لاجرم مهر کاذبيتش (نا فردي بودنش) را بر پيشاني دارد و تصديق مي­کند که تخيل و افق ديد­ش از پيش محدود و با اجبار به کنش­هايِ به ­هنجار به­ کنترل درمي­آيد: خود تخيل استنماء اگرچه از دلِ خلاقيت ذهني بيرون مي­آيد، اما شکل و مضمون آن چه؟ چرا اگر خودمان باشيم آزار مي­دهيم؟ و چرا اگر «ديگري» خودش باشد آزارمان مي­دهد؟ بدين­صورت از فاعل دو مولودِ شخصيت­ يافته زاده مي­شوند که در جدل با دست­ نيافتني­ها هستند و لذت آن در اين است که مرز آن مشخص نيست؛ جدلي ذهني که در آن مفاهيم به کار نمي­آيند و خودِ خويشتنِ صوراً دوگانه اما در حقيقت يگانه ميدان جنگي را آغاز مي­کنند که هدفِ في­ نفسه­ اش آرامش يافتن ذهن در عدم توانايي در به دست آوردن دست ­نيافتني­ هاست. هم شخصيتِ «ديگري بزرگ» که تجسم آن در چيزي عيني است –يک زن يا مرد و غيره و احتمالاً در شهوتِ استمناي ما ناجيِ بزرگِ ناکامي­ها- به محاکمه درمي­آيد؛ و خودِ «ديگري بزرگ» از آنرو که به محکمه­ ي ذهنِ فرد درآمده، گريزي از کرنش به تمايل او ندارد (همچنين خودِ فرد که از قضا به خود مي­کوبد و مي­گويد که: اي داد زِ بيداد!).

اين جدلِ فرد، در فرد و با خودِ فرد چه سودي دارد جز آن که در دقائق لذت، او را تهي از نتوانستن­ ها مي­کند؟ و آيا آن فانتزي­ها و حقايق شهواني او را عرضه نمي­کند؟ و آيا زمانيکه در همان محدوده­ ي خودماني­ اش توانِ تخيلِ هويت­ها و کنش­ها و ميل­هاي سکسي سرکوب شده را ندارد، نمي­ بايست به حالش افسوس خورد؟ به باورم سوي سرکوب­ شده­ مان در زمانه­ يِ تخيل با سوژه­ ي آزادي و رفاه هم نمي­تواند از نظمِ نمادين و هنجارين فرا رود. «ديگري بزرگ» را به خيالِ خود به محاکمه مي­گيريم و از او طلب مي­کنيم. حال آنکه آن شهوتي است که در حال رفع و رجوع است. محاکمه­ ي خود است براي آن چهار سال دروغ و تحقير و توهين را چگونه تحميل کرديم؛ چگونه توانستيم چنين بيخود و بي­ جهت باشيم که ما را احمق و نادان فرض گرفته­ اند. باز شهوتمان گُل کرده؟ اينبار سوژه کيست؟ و، پس به چه درد مي­خورد؟ باز استنمايي ديگر آغاز کرده­ ايم؟ به­ سوگ آزادي بايد نشست که اينک شعار ما جمع­ آوري گشت ارشاد است. با اين شعار شهوتي ديگر در دلمان انگيخته شد؟ گيرم که اندکي دروغ بيشتر.

 

2

وقتي­که زندگي بي­ وهم و تخيل به سر شود بيش از حد مکانيکي است. واقعيتِ مادي دست­ نيافتني و ناشناختني نيازمند آن است که سوژه در آن همچون موجودي مسلط که قادر است در محدوده­ ي تنگ خويش به اسارتش درآورد تصوير شود. سوژه به سبب فعلش (پراتيک­ش) در اين جهان حضور دارد، فارغ از آن اساساً سوژه­ اي متصور نيست (يعني سوژه ­اي پيشا-پراتيکي به­ همان­صورت که جنسيتي پيشا-پراتيکي). پس در اين صورت سوژه­ اي که خود را از وهم و تخيل رها ساخته در همان حال در حالِ گردن نهادن به واقعيتِ خشک و نظم و نهادِ قدرتِ هنجارين است. يعني دايره­اي بسته و تنگ که در آن قدرتِ تخيل نيز سرکوب مي­شود.

نظامِ قدرت در همان­حال که ادايِ بي­طرفي درمي­آورد –يعني مدعي است که فقط نقشِ قدرتِ قانوني را به­ عهده دارد- به واقع همان­زمان در حال توليدِ سوژه و سپس بازنمايي آن است. اگر چنين است او سوژه­ اي را فرض گرفته و در موردِ دموکراسي نابِ ايرانِ خودمان پيشا-پراتيکي است. به­ همين­ مضمون او در حال ناديده­ انگاري افعالي است که در چارچوبِ نظمِ به­ هنجار قابليت بروز ندارند و  به ­صورت نا­به­ هنجار و ارزشگذاري شده به سياه چالهاي قهر قانوني رانده مي­شوند. سوژه در حاليکه در دنياي تخيلِ خود نظمِ نهادينِ به­ هنجار را شکسته و آرماني که در آن هرکس و هرچيز به طريقه­ ي او درمي­آيد در حال جدل با مفاهيمي است که او را در خود بسته اند. بدين­صورت اگر فرد در تلاش براي اصالت و گذر از «هستي داده»ي ايستا باشد، هويتِ مفروض­ش را همچون سدي که مي­بايست از آن فرا رفت مي­بيند. هويتي چندشقه که سرجمع در سوژه يگانه تلقي شده و با خلط کردن مطلق آنها با هم ناانتقادي مي­شوند. چونکه در سوژه بي­ هيچ مرز روشني يکي­ اند. همانند مرز جنس و جنسيت در اين خوکداني که يکي يا مطلقاً علّي فرض شده و مطابق با آنها ميل و کنشِ جنسي نيز. اگر هويت، لذتِ دريدنِ ديگري را آرزو دارد، پس همينکه به آن رسيد و لذتِ کشف­ش را حس کرد، اين پرسش را نيز بايد پاسخ دهد که: آني بود که تصور مي­شد؟ مرزِ بين عدمِ تحققِ لذتِ آغازينِ آرزو و بودنش، مرزِ باريکي است. گذر از آن يعني به محک گذاشتن واقعيتش؛ يعني جدل با حقيقت­ش و روزمرگي ناشي از آن.

زمانيکه از شهوتِ سرشار، شهوت تعدي به «ديگري بزرگ»، خودِ سکس فراموش مي­شود، ديگر سکس به­ صورت شهوتي فرعي ظاهر مي­شود. همچون چيزي که دست­ يافتن بدان از لذتِ شهوتي که وجود را تسخير کرده مي­کاهد. تخيل سکس در استمناء، خودِ سکس را همچون امري فرعي درمي­آورد و بدين­صورت عينيتِ لذت را به پستوي نخواستن؛ و زمانيکه شهوت فرد، جنسيت او را اعتلايي مي­کند و به­ مقابله با نداشته­ هايِ کنشِ جنسيِ بينا-فردي وامي­دارد، او نهادِ قدرتِ هنجارين را به­ مبارزه مي­طلبد و نظم و نظام آنرا به­ هم­ مي­ريزد. اما زمانيکه خودِ وهم از واقعيتِ زندگي دردناک­تر شود، آنگاه از خوابِ خود بيدار شده و واقعيت را بهتر از وهم مي­داند. اما پيش از آن مرز وهم و واقعيت به­ هم مي­ريزد. زمانيکه در حال ارضا شدن از دريدنِ «ديگري بزرگ»ايم آيا اوج خواستن و توأمان نخواستنش نيست؟ و آيا در اوج لذت، لذت به ضد آن بدل نمي­شود؟ آيا تخيل آزادي و شهوت داشتن­ش، سيراب شدن از آن با ارضايش در تصويري تار و مبهم، حجاب به دورِ خودِ آزادي نکشيده؟ چند سالِ ديگر بايد بگذر تا توهمي که پرورانديم زننده­ تر از خودِ واقعيت شود؟

 

3

در انتخابات با نمايشي تمام­عيار طرفيم که همه­ ي طرف­هاي درگير در حال بازخواني آن­ بخشي از نيروي خود هستند که از خود جدا و به­ عبارتي از خودبيگانه کرده ­اند. يعني نيرويي که به­ سببِ آن قدرتي اجتماعي در قامتي يگانه و مقتدر جلوه مي­کند. اين «نمايش»، نماياندن آن است که به­ همان­گونه که نظام اجباري جنس-جنسيت-ميل (و طبعاً کنش جنسي) از افراد مي­خواهد که چگونه تخيلِ خود را به­ کار بياندازند تا لذتِ جنسي تحتِ اسارت را بازنمايي کنند، به­ همانگونه نيز در حال تاييد و تاکيد است که چگونه اين نيروي اجتماعي مي­بايست نشان داده شود که از مردم، در ميان و براي آنها است. انتخابات خودفريبي است؛ سايه­ روشن­هاي ريا و فريب انسانِ ازخودبيگانه است. تاکيد مداومِ نهادهاي قدرت بر مردم و شهروندان همچنين بدان­ معنا نيز هست که اين زمانه تهي است؛ که مردم و مردمي بودن ژست و قيافه است؛ که دلالت واژه­ ي «مردم» في­ نفسه يعني هدفي که هم صوراً هست و هم نيست و هم مي­خواهد که تحقق يابد: تحقق­ش با الغايش محقق مي­شود (آگامبن). ژست مردمي بودنِ قدرت يعني نهادي که به­ سبب آنکه «مردم» هستند ضرورت دارد و هم ژستِ تحقق آنرا مي­گيرد. شومَن­ ها دوباره آنچه را که به ­جهتِ سرکوب شکل داده­ اند، هدايت مي­کنند. جوانان دوباره به­ راه مي­افتند و شوقِ لذتِ فرار از به­ ظاهر تخيل را جشن مي­گيرند، اما در واقع تخيل و خودفريبي ­شان يگانه است.

خودِ اين نمايش هدفِ في­ نفسه مي­شود. آنچه بنا به «فرض» وسيله بود –يعني انتخابات- اينک به­ سبب تهي بودنش هدفِ في­ نفسه مي­شود؛ همانند ظاهري که مي­بايست حفظ شود. فعاليت و ملاقات­هاي هر روز و قهرمان­ روري آغاز مي­شود؛ و آنچه کاذب است و غير خودي، خودي گشته و ازانديدنش، خود، ادايي ديگر مي­شود.

انتخابات ما شهوتِ استنماء است؛ شهوت تجاوز به «ديگري» هيولا. آنکه لحظه­ اي تصور اوي بيگانه شده از انسان است. لحظه­ اي از تصاحب خودي که بيگانه از ماست؛ ويرانه­ هاي ماست. هربار که از وهمِ در ابتدا خوشايند و در انتها کابوس­ وار بيدار مي­شويم، دوباره وعده ­اي است براي آنکه بخوابيم. انتخابات فرافکندن خود به «ديگري» است که صد البته موقتي است؛ و هربار که ارضا شديم، دوباره همچون واقعيتي محتوم و شخصيت­ يافته در برابرمان مي­ ايستد. اين نگاهِ ويرانِ ما بيچارگان است که خويشتن را در ديگري مو­جوييم بي­ آنکه بدانيم او به سبب ماست که وجود دارد. سالهاست که فراموش کرده­ ايم پيش از آنکه او به ما فرمان براند ما خود به­ انتظار فرمان نشسته­ ايم: انتظار ابژه­ ي خود را جادو مي­کند (باتلر). ما خود في ­نفسه همچون مسخ­ کنندگان و مسخ شوندگان قدرتيم که هربار از او انتظار داريم با اعطاي قدرتِ اعمالِ قهر، اخلاق نگاه دارد.

و باز شهوتي ديگر و باز تخيلي؛ از آغاز اميد به توهمي خيالين. باز دل­بستن به قدرتمنداني که به­ واسطه­ ي قدرتشان دور از مايند و هم به­ آن­ سبب بر مايند. و باز فريادِ خفته؛ که تا ديروز از يادها رفته بود. يادها را بايد ياد کرد. يادها را لعنت فرستيم که هرگز به ياد نمي­ آيند؛ و هر بار که خود يادآور مي­شود، بلاهتمان توجيه­ اش مي­کند. داوريِ يادها را بايد لعنت کرد؛ گرچه زدودن يادها سالهاست که بر خيابان­هاي اين شهر حکمروايي مي­کند؛ واژه ­ها را گردن زدند. واژه­ ها را بايد ياد کرد؛ شاعران شهر را بايد.... استثمار تن را بايد....

 

... که آن­جا

جنبش شايد،

اما جُمَنده ­اي در کار نيست:

نه ارواح و نه اشباح و نه قديسانِ کافورينه به کف

نه عفريتانِ آتشين­ گاو سر به مشت

نه شيطانِ بهتان خورده با کلاه بوقي منگلوله­ دارش

نه ملغمه­ ي بي­ قانونِ مطلق­هاي مُتنافي...

«دريغا

اي­کاش اي­کاش

قضاوتي قضاوتي قضاوتي

درکار درکار درکار

مي­بود!»...

«کاشکي کاشکي

داوري داوري داوري

درکار درکار درکار درکار...»

اما داوري آن­سوي در نشسته است، بي رداي شومِ قاضيان

ذات­ اش درايت و انصاف

هيأت­ اش زمان.

و خاطرات تا جاودانِ جاويدان در گذرگاه ادوار داوري خواهد شد...

 

4

اگر انتخابات يک «امکان» است، پس از آن منظر مي­ بايست بدان نگريست. جنبش زنان –و همچنين جنبش ما- به ­دنبال «امکان» طرح مطالبات است. بي ­تعارف انگار خودِ انتخابات هدف شده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 17:2  توسط سیاوش خدایی  |