فکر می کنم برای بررسی بسیاری از مشکلات زنان، حداقل در کشورمان باید دو مسئله را با هم و به طور همزمان بررسی کرد. یکی مهریه و دیگری نفقه است. باید پذیرفت که ایندو رابطه مستقیمی با مسئله ذلت زن در جامعه ما دارند. بنابراین سعی می کنم این دو موضوع را تقریبا" همزمان بررسی کنم. ضمن اینکه به هیچ عنوان به سابقه تاریخی ایندو کاری ندارم. برای من مهم نیست که ایندو از کجا سردرآورده اند؛ بلکه صرفا" برای من این اهمیت دارد که این دو به اصطلاح "حق زنان" چه کارکرد فعلی دارند.
من معتقدم انسان نمی تواند با تغییر دادن نام یک چیز یا اضافه کردن مقداری چاشنی، ماهیت یک آنرا عوض کند. مثلا" نمی توانیم با تغییر نام "مدفوع" و با اضافه کردن مقداری خوشبو کننده آنرا به عنوان غذایی لذیذ معرفی کنیم! ماهیت امر این است که به هیچ عنوان این غذا چه با تغییر نام و چه با افزودن مقداری خوشبو کننده قابل خوردن نمی شود. شکی نیست که چون این غذا کاملا" عینی است به راحتی نمی توان جمعی را گول زد و این غذا را به آنها خوراند. البته هیچ چیز غیر ممکن نیست! اما درباره هنجارهای اجتماعی اوضاع ساده تر از این حرفهاست. برای کشیشهای قرون وسطی چندان کار سختی نبوده که از مردم عادی بپرسند آیا سیاه پوستان نیز روح دارند؟! همانطور که هم اکنون از ما سوال می کنند: یک زن به عنوان رییس جمهور یا رهبر ایران؟!
در ابتدا لازم می دانم بحث آشنایی را آغاز کنم:
"همه گاوها گیاه خوارند." این گزاره ساده ای است. ولی آیا می توان این گزاره را معکوس کرد؟ یعنی گفت: "همه گیاه خواران گاو هستند." مسلما" نه. دلیل آن نیز واضح است. نمی توان کلمات یک گزاره را تغییر داد به گونه ای که معنای آن تغییر کند و القا شود که استتناج جدید، در نتیجه وجود آن گزاره بوده است. "همه مذاهب ارزش مدارند." ولی آیا همه ارزش مدارها مذهبی هستند؟ یا آیا همه تفکرات ارزش مدار، مذهبی هستند؟ جواب این است که می توانند باشند یا نباشند. ولی با ارایه یک مورد ابطال می توان حداقل لفظ "همه" را حذف کرد. کمونیسم و اصولا" مارکسیسم ارزش مدار هستند با اینکه ضد مذهب نیز هستند. بگذریم که من اصلا" قصد وارد شدن به این بحث که "ارزش چیست؟" را ندارم! موارد زیادی هستند که می توان در جهت ابطال لفظ "همه" به کار برد. با این اوصاف به موردی دیگر در اینجور مغالطات می رسیم:
"گاو گیاه خوار است. انسان نیز گیاه خوار است؛ پس انسان نوعی از گاو است."
این نتیجه گیری کاملا" اشتباه است. زیرا ممکن است دو چیز در یک یا چند مورد دقیقا" کپی هم باشند ولی کاملا" هویت متفاوتی داشته باشند. بنابراین هر آنکه گیاه خوار بود صرفا" به دلیل داشتن تشابه در زمینه گیاه خواری، نمی تواند گاو باشد. حتی ممکن است دو چیز در اکثر قریب به اتفاق موارد در چیزی با هم مشترک باشند ولی لزوما" هم نوع نباشند. بنابراین مغالطه رایج که چیزی با چیز دیگر در یک یا چند مورد مشترک هستند، پس ایندو همانند هم هستند نمی تواند معیار استدلال باشد. می تواند به عنوان آغاز بحث انتخاب شود؛ ولی دلیل نمی تواند باشد. شلیک می گوید: " هر گزاره اصیل باید به تمام معنا اثبات پذیر باشد." وایسمان نیز می گوید: " گزاره ای که هیچ راهی برای تعیین صدقش یافت نشود، هیچ معنایی ندارد. زیرا معنی هر گزاره در حقیقت روش اثبات آن گزاره است." من به گفته این دو استاد ایمان دارم و معتقدم اثبات پذیری و روش اثبات یک گزاره اهمیت زیادی دارند. با این اوصاف چه چیز باعث می شود شباهت دو چیز در یک مورد باعث شود که آندو به یک شکل تعبیر شوند؟ تصور من این است که وقتی محتوا و معنای یک چیز، سوای فرم آن به چیز دیگری شبیه شود، می توان گفت آنچیز تغییر کرده است. مثلا انجام فرایض دینی به شکل خاصی می تواند عین ریا باشد. این موردی است که بسیاری از ما دیده ایم. من به هیچ عنوان قصدم این نیست که بگویم انجام فرایض دینی ریاست. می گویم با تغییر معنای آن می تواند ریا یا هر چیز دیگری باشد. هر چند که مقدس، مفید یا هر چیز دیگری باشد. در ادامه لازم می دانم بحث دیگری را در آغاز عنوان کنم. آیا اینکه شباهت رفتاری در یک چیز باعث تغییر محتوای آن شود، می تواند معیار این باشد که ما کل آنرا زیر سوال ببریم؟ مثلا" آیا اینکه عده ای از مهریه سوء استفاده می کنند باعث می شود ما بگوییم سوء استفاده جزء ذاتی مهریه است؟ جواب من این است که صرف سوء استفاده عده ای و القای اینکه مهریه مضر است نمی تواند باعث شود که ما خود مهریه را زیر سوال ببریم. ما باید ثابت کنیم که چرا مهریه ذاتا" اشتباه است. مثال دیگری که کاملا" عینی است به ذهنم می رسد:
"عده ای برده دار با سوء استفاده از برده داری نام این نوع نظام را بد کرده اند. برده داری ذاتا" چیز بدی نیست."
این عبارت می تواند درست یا نادرست باشد. به عبارتی ما باید ثابت کنیم که چرا برده داری اشتباه است. البته یکی از دلایل رد ما می تواند این باشد که به نوع رفتار انسانها در این نظام توجه شود. من به دلایل متعدد در رد برده داری نمی پردازم؛ فقط این منظور را داشتم که ما باید ثابت کنیم چرا چیزی بد است و چرا تا این حد اجازه سوء استفاده را در ذات خود دارد.
خوب حالا به بحث مهریه بازگردیم. فکر می کنم در ابتدا باید به این بپردازیم که اصلا" دلیل وجود مهریه چیست و چه توجیهی برای آن ارایه شده است.
"مهریه هدیه ای است که مرد در ایتدای زندگی برای به دست آوردن مهر زن به او می بخشد"
آیا واقعا" مهریه، هدیه است؟ واژه هدیه یادآور چیزهای خاصی در ذهن ماست. ممکن است اکثر ما از شنیدن این واژه معنای علاقه یک فرد را برداشت کنیم. یا حتی غیر منتظره بودن و... همانطور که ممکن است هر واژه دیگری، چیر خاصی را ذهن تداعی کند. آیا وقتی معنای هدیه، چه در فرم و چه در محتوا تغییر کند دیگر می توان نام آنرا هدیه گذاشت؟ مسلما" نه و نام آن نیز ممکن است تغییر کند. مثلا" ممکن به نام هدیه رشوه داد. از طرفی ممکن است در طول زمان، یا در مکانهای مختلف واژه ای معنای متفاوتی پیدا کند. منتها بحث صرفا" درباره این زمان و این مکان به خصوص است. نه قرنها پیش و نه قرنها بعد؛ نه کره ماه و نه غرب و شرق زمین. بنابراین نسبیت این مسئله، به مکان و زمان فعلی محدود می شود. حال سوال این است که این چه جور هدیه ای است که عروس برای دریافت آن چانه می زند؟! حال شما هر نامی و هر عنوانی بر مهریه می خواهید بگذارید؛ ماهیت مهریه و به خصوص نفقه این نیست. باز هم تاکید می کنم من به تاریخچه ایندو کاری ندارم. ایندو "ممکن است" هم اکنون معنای متفاوتی پیدا کرده باشند. برای من سوال است که اگر این هدیه است پس چرا عروس و حتی در مواردی خانواده عروس باید مفدار این هدیه را تعیین کنند؟ کجای قصه چانه زدن برای میزان مهریه، شبیه هدیه هایی است که ما برای عزیزانمان می خریم؟ از طرفی اگر این هدیه است چرا معمولا" خارج از توان مالی مرد است و اصلا" چرا فقط مرد باید اینچنین هدیه ای برای زن تدارک ببیند؟ من شخصا" هدیه ای برای عزیزانم تهیه می کنم که متناسب با شرایط مالی ام باشد. چند نفر را در محیط اطرافمان می شناسیم که این به اصطلاح هدیه متناسب با شرایط مالی آنها باشد. از طرفی اگر این هدیه است، چرا دختران باکره مهریه بیشتری از زنان به اصطلاح مطلقه دریافت می کنند؟ احیانا" به این دلیل نیست که آنها هم اینک جنس نو و دست اول به حساب می آیند؟ بسیار جالب است که هر چه میزان زیبایی دختری بیشتر می شود به طور کاملا" اتفاقی در میزان مهریه او تغییر چشمگیری مشاهده می شود. همانطور که اسبی جوان، زیبا، قوی یا کمیاب، قیمتی بیشتر از نوع پیر و دست دوم خود دارد. شباهت غم انگیزی است. فرزندان اسب نیز متعلق به صاحب اوست. چقدر جالب است که مثال ما با اضافه کردن حق ولایت پدر بر فرزندان غم انگیزتر می شود و شباهت جالبتری نیز پیدا می کند. از همینجاست که می توان فهمید چرا زن نمی تواند ولی دم فرزندش باشد. چرا که خود او متعلق به کس دیگریست و محصول او نیز متعلق به مالک است.
من ترجیح می دهم نام مهریه را، حداقل برای خودم، از هدیه به گرو کشی یا باجگیری تغییر دهم. با ازدواج زن، تعداد زیادی از حقوق او، به صرف ازدواج کردن از بین می رود. برای اینکه مرد امکان سوء استفاده از این حقوق اضافه را نداشته باشد اسلحه ای به نام مهریه در اختیار زن قرار داده شده است تا توان مبارزه با این ماشین جنگی حقوقی مرد را داشته باشد. کافیست نگاهی به رویه گرفتن حضانت فرزندان یا طلاق بیاندازیم تا ببینیم این اسلحه چگونه کار می کند. من فکر می کنم خلع سلاح هر دوی اینها لازم است!
از طرفی چه شده است که در این تفکر با پول مهر زن را به دست می آورند. آیا نگاه کالایی به زن باعث به وجود آمدن این ذهنیت نشده است؟ همینجا ممکن است گفته شود از مهریه سوء استفاده شده و مهریه این شکلی که در جامعه می بینیم نیست. به عبارتی مهره ذاتا" چیز بدی نیست. من معتقدم مهریه ذاتا" بد است. به این دلیل که در طول زمان ذهنیت خرید انسان را به وجود میاورد. وقتی مهریه را در کنار قوانینی همچون نفقه، حق طلاق و غیره قرار می دهیم به راحتی می توان دریافت که نقطه شروع نابرابری های موجود، از قوانین پایه ای همچون مهریه ناشی می شوند.
خوب حداقل درباره هدیه بودن مهریه می توان گفت نابرابری های موجود در روابط زن و مرد باعث شده زن برای به دست آوردن یک تضمین، این هدیه را تبدیل به گرو کند. به عبارتی به نظر من مهریه در لفافه و پوششی به نام هدیه قرار گرفته که هم معنا و هم کارگرد دیگری دارد. با این حساب بد نیست مورد بعدی را وارد بحث کنیم:
"مرد بعد از ازدواج حقوق بیشتری به دست می آورد و برای جبران این کاستی ها مهریه تعیین گردیده است. "
از نظر من برخی نوشته ها، یا بدون تعقل کافی نوشته شده اند یا مخاطب را بدون قدرت تفکر، تعقل و قضاوت فرض کرده اند. معدود نوشته هایی هستند که هر دو این خصلتها را همزمان با هم داشته باشند. این استدلال بدون شک از آن نوع نوشته هاست که هم بدون تعقل کافی نوشته شده و هم سعی می کند مخاطب خود را بدون قدرت تفکر، تعقل و قضاوت فرض کند. بله مرد با ازدواج حقوقی به دست می آورد که کاملا" مسلط به زن می شود. منتها نتیجه منطقی و عقلایی این گزاره این است که حقوق اضافه و نابرابر را برداریم؛ نه اینکه برای حل یک اشتباه، اشتباه دیگری را مرتکب شویم. تصور من این است که برای حل این مشکل که مرد حقوق بیشتری به دست می آورد، فقط یک راه حل وجود دارد و آن هم تصویب قوانین برابر برای زنان است. عجیب است که مهریه که تا کنون هدیه بود، حالا به هدیه ای اجباری برای تضمین برابری نسبی زن و مرد تعبیر می شود!
ممکن است گفته شود بستر چنین کاری، یعنی تصویب قوانین برابر فراهم نیست. بنده نیز تا حدودی به این مسئله معتقدم؛ ولی از آن بیشتر، معتقدم که هیچ تلاشی برای توانمند سازی زنان و بی نیازی آنها به مهریه انجام نمی شود.
"در صورت طلاق طرفین، زن بیش از مرد متضرر می شود؛ و مهریه باز در حکم جبران این خسرانِ بیشتر است."
بله در این جامعه با طلاق گرفتن زن، یا بهتر است بگویم با طلاق داده شدن زن، او بیش از مرد متضرر خواهد شد. منتها چه شده است که در این جامعه زن با طلاق گرتن تبدیل به موجودی دسته دوم می شود؟ این تفکر که اجازه می دهد از لفظ "زن مطلقه" برای این دسته از زنان استفاده کرد نتیجه وجود تفکراتی است که زن را کالا تلقی می کند. باز هم می توانیم غرب را دوباره و دوباره به استفاده ابزاری از زن متهم کنیم؛ در حالی مقابل چشمان ما زنی مطلقه در حکم کالایی است که صاحبش او را رها کرده؛ یا برده ای که هم اینک با این دید به او نگاه می شود که همسر خوبی برای مالکش نبوده؛ بنابراین به این دلیل او را رها کرده است. دیر یا زود روزی فرا خواهد رسید که زنان نه نیازی به مهریه خواهند داشت و نه آنرا خواهند خواست؛ حداقل به این شکل. آنروز همه ما از خود سوال خواهیم کرد: هم اینک که ما در برابری زندگی می کنیم، آیا راحت تر نمی توان گقت مهریه پول خرید زن بوده است؟ آیا شباهتهای زیادی با دوران برده داری ندارد؟
در ابتدا باید فرهنگی ایجاد شود که با ازدواج، زن تبدیل به یک کالای دسته دوم نشود. همزمان با توصیب قوانین برابر زنان را در موقعیت ضعیفتر قرار نداد تا از مهریه سوء استفاده کنند.
با این تفاسیر من فکر می کنم " مهریه پول خرید زن است."
بد نیست در ادامه به موضوع نفقه بپردازیم:
از مثالی نه چندان بی ربط شروع می کنم: فرض کنید همین الان یک کشور یا کشورهای متعددی تصمیم بگیرند تمام نیازهای ما اعم از نیازهای ضروری و غیر ضروری را متقبل شوند. به عبارتی ما احتیاج به کار کردن نداشته باشیم و آنها مسول تامین نیازهای ما باشند. آیا این خوب است؟ من به شخصه فکر می کنم که این بسیار بد باشد. چرا که معضلات فراوانی را به همراه دارد. ممکن است کشور یا کشورهای مذکور، تحت شرایطی نخواهند یا نتوانند نیازهای ما بر طرف کنند. آنوقت تکلیف چیست؟ آنها به راحتی می توانند هر چیزی را به ما تحمیل کنند. از طرفی خود ما روحیه کار و تلاش را از دست داده و به جای آن تن پروری و بی خاصیت بودن را گسترش داده ایم. بد نیست در این باره به مثال جالبی اشاره کنم. در دوران طلایی امپراطوری اسپانیا ثروت این کشور به جایی رسیده بود که یکی از مقامهای مسول این کشور در اظهار نظر جالبی گفته بود ما نیازی به تولید نداریم و همه دنیا برای ما کار می کنند. ما آنقدر پول داریم که احتیاجی به تولید نداریم. نتیجه چه شد؟ روحیه نابود شده تولید و کسب و کار را به چه قیمتی می توان دوباره بازیافت؟ با این حساب من فکر می کنم حتی اگر کسی پیدا شود که به من به عنوان انسانی که توان تامین نیازهای مالی خود را دارد، پیشنهادی معادل پیشنهاد فوق را دهد، سریعا" آنرا رد خواهم کرد. نکته ای که می خواهم به مثال فوق اضافه کنم این است که دو حالت در مورد پیشنهاد دهنده وجود دارد: اول اینکه طرف مقابل هیچ چیز در ازای تامین نیازهای طرف دیگر نخواهد و دوم اینکه در ازای تامین نیازهای مالی امتیازهایی را طلب کند. مشخصا" مورد دوم به مراتب بدتر از مورد اول است. زیرا من تبدیل به برده و حتی بدتر از برده خواهم شد.
من فکر می کنم نفقه نمونه ای از مثال فوق باشد. طبق قانون نیمی از جامعه، به اجبار و بدون اختیار، با رضایت خود یا بدون رضایت خود، وابسته نیم دیگر جامعه هستند و از آن بدتر در مقابل این وابستگی امتیازهای متعددی به نیم تامین کننده جامعه داده شده است! می بینیم که کاملا" چه در فرم و چه در محتوا قیاس درستی است. زنان بعد از مدتی تمام استعدادهای خود را از دست داده و به جای آن تبدیل به موجوداتی نیازمند می شوند. انسان نیازمند توان مقابله، ابتکار و ابداع را از دست می دهد. آنها تبدیل به موجوداتی می شوند که دیگر گوش به فرمان صاحب خود هستند؛ زیرا قبلا" پولی بابت خرید آنها داده شده و هم اینک هزینه های روزمره آنها نیز پرداخته می شود. به کرات می خوانیم که از اعطای حقوق خاصی به مرد به خاطره پرداخت مهریه و به خصوص نفقه صحبت می شود. بد نیست به یک مورد اشاره کنم:
"مرد مسول تامین هزینه های زندگی زن در حد عرف جامعه است و در مقابل آن زن باید به هر لذتی که مرد خواست تن دهد، بدون اجازه او از خانه خارج نشود و ...."
این دقیقا" معادل بردگی و بندگی نیست؟ حق استقلال مالی را از زن سلب کرده ایم و آنرا به عنوان یک وظیفه به مردان واگذار کرده ایم؛ بعد به خود می گوییم زنان توانمند نیستند و توان احراز فلان شغل را ندارند؟! این دیگر از عجایب روزگار ماست. اول استعداد ذاتی انسانی را سلب کرده ایم و سپس می گوییم چون او استعداد ندارد باز هم در این بندگی و بردگی بماند. مثلا فرض کنیم که بگوییم دسته "الف" از حق داشتن "ب" محروم هستند. در جای دیگر ذکر می کنیم که شرط احراز فلان چیز داشتن "ب" است. در ادامه استدلال کنیم که چون دسته "الف"، "ب" را ندارد پس شرایط لازم را ندارد. بله طبق این نوشته بله! ولی کدام عقل سلیمی قبول می کند که ما تا ابد دسته ای را از داشتن حقی که به او زندگی بهتری می دهد محروم کنیم؟! ما، خود این وضع پرت و پلا را ساخته ایم. برای حل این مشکلات نیز وضع را از اینی که هست بدتر می کنیم!
من به هیچ عنوان قصد ندارم به توان افراد مختلف جامعه در زمینه تامین نیازهای مالی خود و دیگران بپردازم؛ بلکه فقط قصد اینرا داشتم که بگویم: نفقه به هیچ عنوان یک حق نیست. نفقه اسارتی است که زن را به منتهای درجه نیازمند می سازد و او را در چنگال نیازهای مالی گرفتار می سازد. او را تبدیل به برده ای می کند که فقط باید در حد عرف جامعه بخواهد و هیچ تلاشی برای اینکه انسان مستقلی باشد نخواهد کرد. تن پروری و نیازمند بودن هنر نیست. هنر آن است که با افتخار بگوییم من انسان مستقلی هستم و هویت مستقلی دارم.
در انتها لازم می دانم به مورد جالبی اشاره کنم:
در کشورهای اسکاندیناوی تقریبا" برابری جنسیتی در زمینه کار به وجود آمده است. آنها چه راهی را در پیش گرفته اند که هم اینک به مرز برابری جنسیتی رسیده اند؟ در فضایی که حداکثر تلاش برای عقب گرد و خانه نشین کردن بیشتر زنان، و در نتیجه وابستگی بیشتر آنها می شود چگونه امکان صحبت از عدالت اجتماعی وجود دارد؟
" نفقه هزینه نگهداری کالایی است که مرد خریداری کرده است."
چه ارتباط غم انگیزی است میان خرید یک انسان و هزینه های نگهداری او.

'
'